وبلاگ | آرشیو | تماس
موسم دلگيری است
اسب هم می خواند
و در آن زمزمه ی مبهم خود
گاه گاهی کمکی می خندد
ياسمن گولا گلی بودش
که شاخه هاش شکسته بود
رو شاخه ی شکسته اش
گود زيلايی نشسته بود
ياسمن گولا درختی بود
که برگهای اون ريخته بود
به جای برگ رو شاخه هاش
اسب آبی نشسته بود
من می گويم ياسمن گولا
آخی تو مثل کی بودی
ياسمن گولا می گه مگه.....
بارون حس غريبی به آدم ميده
يه حس رويايی
يه جور شناور شدن در يه محيط پر از خالي
ياسمن گولا پس از ۱ سال دوباره برگشت اون هم توی شب يلدا
دلم برا همه تنگ شده بوود
از اين ورا سر بزنيد
اين نوشته به مناسبت بهاره
بهار بهار بهاره
درا سبزی مياره
گودزی روی ديواره
ياسمن گولا بيکاره
عيد بر همه مبارک.
0915567ppsd
اسب آبی در سوار گنگ مبهم
در پس شبهای بی غم
در درون کلبه خود
چوب می بستی صدا را
کرگدن نالان و خسته
دست بسته
بر لبانی زرد و خسته
می فشاند دردها را
کرکسی در آسمان بی کسی
پر ميزند
گودزيی بر کوچه دل واپسی
سر ميزند
اسب آبی بر لب درياچه ای
دف ميزند
کرگدن تنها و خسته بر صدا
دس ميزند
بم لرزيد ولی دست ياری ما نلرزيد
بيايد بم را از نو بسازيم.